تبليغاتX
شكار لحظه ها

شكار لحظه ها

سلام دوستان عزیز.

امیدوارم همه امتحاناتون رو خوب بدین.

من و سارا قصد داریم در طول تابستون این وبلاگ رو به شکل رسمی در بیاریم. با نظراتتون خوشحالمون

میکنید.

اول یک سوال مطرح میکنیم و از جواب های شما فهرستی تهیه میکنیم و با شکل و شمایل جدید در وبلاگ با اسم خودتون میذاریم.و این وب رو از خشکی خارج میکنیم.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 4:46 توسط SaRa & aFra| |

سلام دوستان گل من و افرا جون تصمیم گرفتیم از این به بعد یه جور دیگه آپامونو بیاریم بالا امیدوارم یه نیم نگاهی بندازین

 

اولین مطلب رو هم با چند تا جک شروع کنیم یه خورده بخندیم

 

-می خواستن ترکه رو اعدام کنن، ازش می پرسن: آخرین حرفت رو بزن.
می گه: لعنت بر پدر و مادر اون کسی که بزنه زیر چهار پایه!

 

-دفترچه خاطرات غضنفر : خیلی فقیر بودیم ،هیچ پولی نداشتیم ، مادرم قادر به زاییدن من نبود ، خاله ام مرا زایید

 

 

-به یه ترکه میگن تا حالا کسی بهت گفته آقا؟

میگه آره یه بار تو توالت بودم یکی گفت آقا بیا بیرون دیگه …

 

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 21:49 توسط SaRa & aFra| |

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. راستش، کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند. شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: «اوه، عجب کار مشکلی!!»، «اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.» یا «هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست. برج خیلی بلنده!»
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند بجز بعضی که هنوز....

با حرارت داشتند بالا و بالاتر می رفتند. جمعیت هنوز ادامه می داد: «خیلی مشکله! هیچ کس موفق نمی شه!» و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف. ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر. این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها قورباغه ای بود که به نوک رسید! بقیه قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کار رو انجام داده؟
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟ و مشخص شد که برنده مسابقه کر بوده!
________________________________________
شرح حکایت
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید. چون اونا زیباترین رویاها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند، چیزهایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید! همیشه به قدرت کلمات فکر کنید. چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره. پس همیشه مثبت فکر کنید و بالاتر از اون، کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید و همیشه باور داشته باشید: من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 22:58 توسط SaRa & aFra| |

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت

 

 

 

 ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر  با

عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟  مادر گفت: 25 سال قبل در همین

موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!   

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی

داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت،   ولی مادر دیگر در این

دنیا نبود . !


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 18:34 توسط SaRa & aFra| |

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد!
 
 

 

دوست دارم در خیابان با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم !


 

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:41 توسط SaRa & aFra| |

دختری که منتظرم بود


برای خودم بی‌هدف در خیابان پرسه می‌زدم که کسی صدایم زد:

ـ روبن!

دختری بود که به سویم می‌دوید. باریک اندام و کم سن و سال شاید دو سالی جوان‌تر از خودم بود و در چهره زیبایش نوعی حالت کودکانه موج می‌زد. لابد او را می‌شناختم. ولی از کجا؟ راستی او که بود؟

دستم را گرفت و در حالی که مثل بچه‌ها آن را سفت می‌فشرد گلایه سر داد:

ـ آخه چرا روبن... هیچ می‌دونی چه مدته منتظر توام؟

من که تلاشم در به یاد آوردن نامش بی فایده بود گفتم:

ـ سلام.

ـ پنج روزه که من اینجام. امروز دارم می‌رم. چه می‌شه کرد؟ دست خودم نبود. جدی می‌گم. از همه دخترا سراغتو گرفتم بلکه بتونم پیدات کنم ولی هیچ کدومشون نمی‌دونستن.

قاعدتا باید او را می‌شناختم و این نمی‌بایست اولین دیدارمان بوده باشد. چطور امکان داشت یکسره فراموشش کرده باشم؟ تازه دخترهایی را هم که می‌گفت نمی‌شناختم. شکی نبود که او خودش از هر دختر دیگری که می‌شناختم دوست داشتنی‌تر بود. چطور ممکن بود همچو کسی را از یاد برده باشم؟

دخترک ادامه داد:

ـ خوب همه چیز رو راجع به خودت برام تعریف کن. این مدت بهت چطور گذشت؟ الان چیکار می‌کنی؟ هنوزم همون دیوونه همیشگی هستی یا حواست جمع‌تر شده؟ چقدر حیف که تا دو ساعت دیگه باید برم.

طوری حرف می‌زد که گویی خیلی به هم نزدیک بوده‌ایم و آنقدر شیرین و خودمانی بود که قبل از هر کاری در آغوش کشیدمش. آیا یک وقتی عاشقش بوده‌ام؟ در این صورت آیا ممکن نبود دوباره عاشقش شوم؟ او دقیقا چنان دختری بود که آدم می‌توانست دل به عشقش بسپارد. ولی آخر من حتی اسمش را بلد نبودم! چطور می‌شد اسمش را بپرسم بی اینکه او را رنجانده باشم؟ به علاوه این چه دردی را دوا می‌کرد؟ هیچ. پس هر چه پیش آید خوش آید . شاید ضمن گفتگو حرفی بزند که همه چیز را روشن کند. ولی او راجع به خودش چیزی نمی‌گفت و تمام حواسش به من بود و به حرفهایی که باید می‌زدم.

ـ یه چیزی بگو، روبن. به نظرم میاد که پاک عوض شده‌ای. اون وقتها از بس یکریز حرف می‌زدی کسی جلودارت نبود. ببین: دوست دارم بازم همون جور باشی. نمی‌تونی همون روبن دیوونه اون وقتا باشی...؟

و پس از وقفه کوتاهی ادامه داد:

ـ نکنه مزاحمت شده باشم. داشتی جایی می‌رفتی؟

فورا گفتم:

ـ نه اصلا.

ـ منو ببخش که این جوری بهت پریدم. با هیچ کس دیگه‌ای ممکن نبود این کارو بکنم. خوب پس بذار دستتو بگیرم. این قدرم تند راه نرو، پا به پای من بیا.

سعی کردم همان طور که او می‌خواست راه بروم ولی رفتارم کمی‌ناشیانه بود.

هیچ! مطلقا هیچ چیز به خاطرم نمی‌آمد. باید چیزی می‌گفتم. درباره چه موضوعی می‌شد حرف زد؟ کاش حداقل سر نخی گیرم می‌آمد که همیشه راجع به چه چیزهایی حرف می‌زدیم، کاش می‌دانستم با چه کسی طرف صحبت هستم!

از من خواسته بود راجع به خودم صحبت کنم. همین کار را باید می‌کردم، چاره دیگری نداشتم. اما این باعث می‌شد که چیزی در مورد او دستگیرم نشود. همچنان که در ذهنم کنکاش می‌کردم تا موضوعی برای شروع صحبت پیدا کنم، ناگهان ایستاد.

ـ آهان، یک دقیقه‌ای باید برم یکی از دخترا رو ببینم. همین جا منتظرم بمون. غیبت نزنه‌ها. زودی بر می‌گردم.

از دروازه‌ای داخل شد. ساختمان بزرگی رو به خیابان بود که درش به حیاط باز می‌شد. چندین خانه کوچک مشرف به این حیاط بودند. کاش اقلا می‌فهمیدم وارد کدام خانه شده است. در این صورت می‌توانستم فردایش بیایم و از آنها بپرسم دختری که روز قبل به دیدارشان رفته چه کسی بوده. معلوم بود که اینها افکار پوچی است، چون اصلا نمی‌دانستم وارد کدام خانه شده است.

ده دقیقه گذشت و او هنوز برنگشته بود. نکند این دختر ساخته و پرداخته تصوراتم بود. یعنی ممکن بود همه اینها از نوشیدن یک شیشه آبجو ناشی شده باشد؟ ولی او در نظرم کاملا واقعی جلوه کرده بود.

بیست دقیقه گذشت. دیگر باورم شده بود که دختری در کار نبوده و این دیدار در عالم خیال رخ داده است. برای آخرین بار نگاهی به ساختمان انداختم، آهی کشیدم و آرام به راه افتادم. اصلا برایم مهم نبود کجا می‌روم، ولی همان سمتی را پیش گرفتم که ما، یا درست‌تر بگویم من، از آنجا آمده بودم. شاید این کوششی بود تا به دامان واقعیت برگردم.

ـ روبن!

دورو برم را نگاه کردم. همان دختر بود که شتابان به طرفم می‌آمد.

ـ پس می‌خواستی جیم بشی، همین طوره؟

به حالتی گناهکارانه گفتم:

ـ نه، نه، فقط داشتم بالا و پایین قدم می‌زدم.

نفس راحتی کشیدم، پس او واقعی بود!

ـ خوب دیگه روبن، زیاد وقتتو نمی‌گیرم. خونه اون دوستم زیادی معطل شدم، حالا باید عجله کنم. اسبابام رو هم هنوز نبسته ام.

سر نبش خیابان ایستادیم. می‌خواست چیزی بگوید که متوجه شد اتوبوسی از راه می‌رسد.

ـ اوناهاش! با همون اتوبوس باید برم. نه، بدرقه‌ام نکن. ممکنه کسی ما رو با هم ببینه و اذیتم کنه. توی این پنج روز با کسی بیرون نرفته‌ام، الان هم تو این لحظات آخر خوب نیس منو با یه مرد جوون ببینن. مواظب خودت باش، روبن عزیز.

درست قبل از سوار شدن به اتوبوس، برگشت و فریاد زد:

ـ نامه بنویسی ها! آدرسم رو که میدونی. اگه تو اول نامه ننویسی، منم نمی‌نویسم.

چیزی نمانده بود که من هم پشت سرش سوار شوم ولی درهای اتوبوس به رویم بسته شد. به این ترتیب پرونده راز کوچکی در زندگی من نیز بسته شد، رازی که هرگز قادر به گشودنش نخواهم بود.

آن دختر با اتوبوس از من دور شد. بعد از آن دیگر هیچگاه او را ندیدم. خبری هم از او نیافتم. باری، یاد او در سینه‌ام پاینده است و هرگز فراموشش نمی‌کنم، هر چند به کلی برایم ناشناس باقی مانده است.

از آن روزگار سالها می‌گذرد. طی این مدت عشق واقعی را شناخته‌ام. با زنهای فوق‌العاده‌ای آشنا شده‌ام، ولی اغلب می‌اندیشم نکند دختری که منتظرم بود از همه‌شان بهتر بود. شاید همان می‌توانست تنها عشق بزرگ زندگیم بشود. شاید هم این طور نبود، اما همین ندانستن واقعیت امر سرگشته‌ام می‌کند. با این حال، یک چیز مسلم است: من هنوز منتظر دختری هستم که زمانی منتظرم بود.

راستی کجا هستی؟ از اینکه برایت نامه نفرستاده‌ام رنجیده خاطر نباش. من آدرست را از یاد برده بودم، نامت را از یاد برده بودم، خودت را از یاد برده بودم. می‌دانم که چنین وضعی برخورنده است، ولی واقعیت امر همین است. آخر مگر خودت نمی‌گفتی که من دیوانه‌ام؟ پس این بی عقلی را بر من ببخش که دختری چون تو را از یاد برده‌ام. من هم به سهم خود محکوم شده‌ام به این که نتوانم تا آخر عمر دوباره فراموشت کنم.
تو مهربان و صمیمی‌بودی، به خاطر همین است که می‌گویم، چه حالا چه در آینده، هر طور که آن موقع بودی، درست همان طور باقی بمان. اگر هم دوباره پیش آمد که مرا تصادفا در خیابان ببینی، باز هم به نام صدایم کن. این بار خاموش نخواهم ماند. این بار هزار سخن شیرین در گوشت خواهم گفت. اما پیش از هر چیز، از دختری که منتظرم بود خواهم پرسید: تو کیستی؟


مکرتیچ آرمن (Mkrtych Armen)
ترجمه: محمد باقری
منبع: نشريه ادبی جن و پری
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 14:35 توسط SaRa & aFra| |

توصيف
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي
از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار
ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست
و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر
در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت
مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر
گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا
از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف
ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد.
تا روزی که مرد كنار پنجره
از دنيا رفت.
مرد ديگر از
پرستارتقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند .آن مرد خود را به سمت پنجره
كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون بيندازد .
در كمال تعجب ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، از پرستار پرسيد كه چرا هماتاقيش مناظر دلانگيزي از بیرون این پنجره براي او توصيف می کرد ؟
پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون
آن مرد حتي نميتوانست ديوار را ببيند او نابینا بود !!!
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:45 توسط SaRa & aFra| |


گفتگو با خدا
در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم .
خدا پرسيد پس تو ميخواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد. خدا خنديد و گفت وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكي شان. اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كه كودك باشند... اينكه آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي شان را بدست آورند. اينكه با اضطراب به آينده نگاه مي كنند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند نه در آينده. اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده‌اند...
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:42 توسط SaRa & aFra| |

روايت است :

چون زلیخا ایمان آورد، یوسف او را به نکاح درآورد و او از یوسف کناره گرفت و به عبادت الهی مشغول شد، و چون روز یوسف او را به خلوت دعوت کرد او وعده شب داد و چون شب در آمد به روز تأخیر افکند یوسف با او به عتاب آمد و گفت: چه شد آن دوستی ها و شوق و محبت تو.

زلیخا گفت: ای پیغمبر خدا من ترا وقتی دوست داشتم که خدای تو را نشناخته بودم اما چون او را شناختم همه محبت ها را از دل خود بیرون کردم و دیگری را بر او اختیار نمی کنم .

            نمیرد دل زنده از عشق دوست             که آب حیات آتش عشق اوست

 

            عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی          پاییز بهاری است که عاشق شده است

      ياحق                                                   

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 17:43 توسط SaRa & aFra| |

ما آدما تو زندگی خیلی کارها انجام میدیم.بعضی از کارها رو میدونیم بده ولی برای رسیدن به منافعمون هر کاری میکنیم.دوستی میکنیم و آخرش خودمون باعث جدایی میشیم.اول تنهاییم بعد با یکی دوستی میکنیم و انقدر ایراد ازش میگیریم که میره و بعد به خاطراتش نگاه میکنیم و بازم تنهاییم و هیچ وقت عبرت نمیگیریم.باطن همه ی ماها با هم فرق داره.همه تو دلشون یک گره ی کوری از کینه دارن و در ظاهر عاشقانه همدیگرو دوست دارن.کاش دوستی ها خالصانه بود. این  روز ها هیچ کس نیست فقط برای پرسیدن حال و احوالت بهت زنگ بزنه و اس ام اس بده.ماها چرا این جوری هستیم؟؟؟؟؟؟؟!!!!
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 0:7 توسط SaRa & aFra| |

Design By : Night Melody